وقتی ماهیان قرمز این تنگ راه از رگ ها گم می کنند و دیگر باز نمی گردند
وقتی گهواره ات را می آورند تا تاب بخوری به دست خاک
وقتی که دیگر آونگ نیستی در نوسان زوج و فرد روزها
وقتی که باران رد پایت را از حافظه ی خیابان ها میشوید
و باد غبار خاطره ات را از حافظه ها جارو می کشد
وقتی کفش هایت را در می آوری و نامت را بر روی یک سنگ جا می گذاری
تا بقیه ی راه را پابرهنه بروی
وقتی سر در دالانی تاریک می کنی ،کسی را نعره می کشی
و تنها جواب پژواک صداست:
تازه می فهمی که تنهایی
وقتی از کودکی تنهایی و شب را دوست داشتی
و اینجا تنهایی و هر سال ،سال شب است
شاعر تنها!حالا می توانی شب شعر عاشقانه ات را آغاز کنی!
|