تبليغاتX
♣سکوت دندان شکن پسته لال♣

♣سکوت دندان شکن پسته لال♣

آخ دلم هوای گم شدن داره تو دل یخ بسته ترین جاده بن بست تو غروب

شعری

وقتی که شعری نمی نویسم

شبیه کسی هستم

که نمی افتد

یا  نمی میرد

و تنها تحمل می کند

مثل میخ   در آستانه ی دیوار

که به گردن گرفته     سیاهی منظره اش را

خمیده و پیر  

سیاه و لق

و جنازه ی صبر

بر دوش او

             پنهان شده زیر قاب

 

وقتی که شاعری نمی نویسد

انگار که مرگ را   در خود نگاه داشته

تا درد را

به چیز دیگری اخراج نکند

مثل نوزادی که پستانکش بر زمین افتاده

تا کودکی

        تیله اش را از زمین بر دارد

از روی دوش چه کس

بر زمین خواهد افتاد

چیزی را که من به دوش می گیرم

و رهایی در دست های تو

نتیجه ی رنج چه چیزی ست

در جهانی

         که هیچش تصادفی نمی نماید

+ نوشته شده در  ساعت 15:39  توسط احمد  | 

سیاهه ها

 

تخته سیاه

علامت  کمرنگ تساوی

اینکه اعداد در خواب مرد و نان و نگاه زاده میشوند

و همیشه در تبانی ِ مسئله ای

نیمه کاره اند

همآ غوشی ِ دو عقربه

اینکه ثانیه ها بر ای خانه دست تکان میدهند

تا ساعتهای دوری دو دیوار نزدیکتر شود

مادرم

لیوان آبی از قرآن کریم گرفت و

پنجره را به استخاره باز کرد

خوب آمده بود

بابا آمده بود

باران شگون نداشت

سلام نام دیگر پدر

و چشمی در تمام ما پنجره میشد

میگفت

مردانی که از دریا برمیگردند

آسان تر زیر گریه میزنند

ساعت از دوازده گذشته

خواب مرد در آینه حرف زدنست و

تن به جملات هرگز نگفته دادن

پنجره                  تخته سیاهیست که اعدادش برادران گلدانند

و من

آرام تر از همیشه

از میان حرفهای دو آغوش 

عبور میکنم.

+ نوشته شده در  ساعت 15:31  توسط احمد  | 

کاشکی

کاشکی من بودم تو بودی جنگل بود

کاشکی من بودم تو بودی دریا بود

کاشکی من بودم تو بودی زندان بود


+ نوشته شده در  ساعت 0:30  توسط احمد  | 

تکه ای از من در حال پوسیدن است


ریشه هایم را در چمدانم می گذارم و می روم :

که خاک گلدان بوی وطن نمی دهد

میان دودی که فواره می زند از  ر یه های شهر

و فقط عکس باغ را بر دیوار ها چسبانده اند

میان این همسایگان تنهایی

در شبی ماه گرفته زاده شدم.

من حاصل یک سوء تفاهم بودم

و من چکیدم در خواب یک مادر

و تنی را بزرگ کردم که یک روز علیه من شهادت میدهد.


+ نوشته شده در  ساعت 22:39  توسط احمد  | 

ریشه هایم در سقف بود : من وارونه به دنیا آمدم

 تنم گیج می خورد زمین

دست یک تعلل زرد مرا در خود مچاله کرده است

 با خودم فکر می کنم وقتی از روی چهارپایه می افتم به چه فکر می کنم

 و در خیابان جفتگیری عروسک ها را به تماشا می نشینم .

+ نوشته شده در  ساعت 1:10  توسط احمد  | 

باز امشب سرمه در گلو یم ریختند و هق هق قلمم آغاز شد

چیزی در من هی نفس نفس می زند

دستهایم بوی آهن می دهند

این بار پس از باران احساس زنگ زدگی می کردم

در این شهر احساس می کنم  ر یه هایم پر از قیر شده است

از من تنها هلالی مانده : کاش امشب تمام شوم!

خسته از این کفش های سربیم

چقدر خنده دار است وقتی جنازه مرا پشت یکی از چراغ های قرمز این شهر پیدا می کنند


+ نوشته شده در  ساعت 23:11  توسط احمد  | 

نیازی به لیلی نیست ،من از اول مجنون بودم

من در میان کمربندم گیر کرده ام

نه! کمربند نه! 

نمیدانم چیست که نمی گذارد صفر شدن جاذبه را تجربه کنم

که دیگر خسته ام از جنگیدن

دیگر می خواهم بقیه ی عمر

از پوکه های فشنگ هایم

زیر سیگاری درست کنم

به  آینده علاقه ای ندارم

از وقتی عکس آینده ام را

در بخش رادیولو ژی دیده ام


+ نوشته شده در  ساعت 12:52  توسط احمد  | 

این روزها هیپتالاموسم درد می کند

چیزی شبیه درد در جمجمه ام می چرخد

نه،این ماهی نمی میرد

تنگ را باید بشکنم

+ نوشته شده در  ساعت 18:46  توسط احمد  | 

وقتی کودک بودم و حالا که بزرگ شده ام

چشم هایم بسته بود و بذرهای رو یا  در مشت

چشم هایم را باز کردم :

روبرویم دیوار بود

بذرها را بر دیوار کوبیدم

+ نوشته شده در  ساعت 11:28  توسط احمد  | 

لحظه ی بشکوه

دگرگونه روزی است بامداد، برای آن کس که سوی چوبه ی دارش می برند
+ نوشته شده در  ساعت 15:35  توسط احمد  | 

وقتی که وقت تمام می شود

 

وقتی ماهیان قرمز این تنگ راه از رگ ها گم می کنند و دیگر باز نمی گردند

 وقتی گهواره ات را می آورند تا تاب بخوری به دست خاک

 وقتی که دیگر آونگ نیستی در نوسان زوج و فرد روزها

  وقتی که باران رد پایت را از حافظه ی خیابان ها میشوید

 و باد غبار خاطره ات را از حافظه ها جارو می کشد

 وقتی کفش هایت را در می آوری و نامت را بر روی یک سنگ جا می گذاری

تا بقیه ی راه را پابرهنه بروی

 وقتی سر در دالانی تاریک می کنی ،کسی را نعره می کشی

 و تنها جواب پژواک صداست:

تازه می فهمی که تنهایی

وقتی از کودکی تنهایی و شب را دوست داشتی

و اینجا تنهایی و هر سال ،سال شب است

شاعر تنها!حالا می توانی شب شعر عاشقانه ات را آغاز کنی!

+ نوشته شده در  ساعت 0:32  توسط احمد  | 

دریا

دیشب آسمان را خواب دیدم

و ساعتی شنی و گذر از تنگه ی قبر تا آن سوی آسمان

دیشب دیدم که در تناسخی آشکار بعد از مرگ یک درخت شدم

نمی دانم نزدیک غروب بود یا نزدیک صبح

که دکمه های تنم را باز میکردم و چیزی سیال از من به خورشید می پیوست

+ نوشته شده در  ساعت 20:12  توسط احمد  | 

نگاهواژه

کودک شکاک را کشتم و در فاضلاب شهر مدفون کردم

یه عمر می خواست دنبال آزادی بره

بدبخت!تو از جنس سلولی!

اگه علف هرز بود نمی چیدمش

چون هیچ علفی هرز نیست.

برا دیدن ستاره کف دست رویاش که تلسکوپ نمی خواست

وقتی که تاریکه

تو به آینده چیکار داری آخه!

دفتر حا فظه ام رو یه بار تفال میزنم

تا بدونی که فردا ادامه امروزه:

کودکی های من با قصه ی عمو زنجیر باف شروع شد!

+ نوشته شده در  ساعت 16:47  توسط احمد  | 

لذت

فاصله ی میان لذت و درد

به اندازه ی یک خورده سنگ بود میان غذا 

+ نوشته شده در  ساعت 16:30  توسط احمد  | 

بغض شیشه ای

دلم شکسته

مثل شکوه گم شده ی یه درخت

 لای زرق و برق شهر

دلم یخ زده

مثل انجماد یک شعله در یک عکس

+ نوشته شده در  ساعت 16:28  توسط احمد  |